مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
690
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - ( به اين ترتيب ) محمد بن أشعث ، وكثير بن شهاب ، وقعقاع ذهلى ، وشبث بن ربعي مردم را از پيوستن به مسلم بن عقيل بازمىداشتند واز شكنجهء دولت بيم مىدادند تا آن گروه بسيارى از قوم وقبيلهء آنان ومردم ديگر به نزد ايشان گرد آمدند وبا آن گروه به سوى ابن زياد آمده از طرف در روميان وارد قصر شدند وآن مردم هم با ايشان به قصر درآمدند . پس كثير بن شهاب گفت : « خدا كار أمير را به نيكى گرايد . هماكنون در ميان قصر گروه بسيارى از بزرگان مردم وپاسبانان ونزديكان ودوستداران ما هستند . پس بيا با ما به سوى آنان برويم ( 1 ) » ( وبجنگيم ) . عبيد اللّه گوش به اين سخن نداد وبراي شبث بن ربعي پرچمى بسته أو را بيرون فرستاد واز آنسو مردم با مسلم بن عقيل بسيار بودند وتا شامگاه درنگ كردند وكارشان بالا گرفت . عبيد اللّه به نزد سرانشهر فرستاد وآنان را گرد آورده . ( وبه آنان دستوراتى داد ) پس ايشان به نزد مردم رفته وبه هركه از ابن زياد پيروى كند وعدهء زيادتى احسان وبخشش داده وآنان كه نافرمانى كنند ، از محروميت وعقوبت ترساندند وآنان را آگاه كردند كه لشگر از شام مىرسد وكثير بن شهاب در اينباره بسيار سخن گفت تا آنگاه كه مىرفت خورشيد پنهان شود ، گفت : « اى گروه مردم ! به سوى خانه وزندگى خود برويد وشتاب در شر وفساد نكنيد وخود را در معرض كشتن درنياوريد ؛ زيرا اين لشگرهاى يزيد است كه درمىرسد ، وأمير ( عبيد اللّه بن زياد ) با خدا عهد كرده كه اگر شما همچنان براي جنگ با أو پابرجا بمانيد وشبانه به خانههاى خود نرويد ، بهرهء فرزندان شما را ( از بيت المال ) يكسره ببرد وجنگجويان شما را در كارهاى جنگى شام پراكنده كند وبىگناهان شما را به جرم گنهكاران بگيرد وحاضران را به جاى غائبان گرفتار كند تا بازماندهاى از مردم نافرمان به جاى نماند ، جز اينكه سزاى كردار بدشان را به آنان بچشاند . » سران ديگر نيز مانند اين سخنان ( تهديدآميز را ) بر زبان راندند ومردم كه اين سخنان را از ايشان شنيدند ، شروع كردند به پراكنده شدن . زن بود كه مىآمد ودست پسر وبرادر خود را مىگرفت ومىگفت : « بيا برو ! اين مردم كه هستند ، مسلم را بس است . » ومرد بود كه مىآمد پيش پسر وبرادرش ومىگفت : « فرداست كه مردم شام مىآيند . تو را با جنگ وآشوب چه كار ! به دنبال كار خود برو ! » وأو هم ( با اين سخن ) مىرفت . پس همچنان مردم پراكنده مىشدند تا شب شد ومسلم نماز مغرب را كه خواند ، جز سى نفر در مسجد كسى با أو نماند . چون ديد كه اين گروه اندك با أو بيش نماندهاند ، از مسجد به سوى درهاى قبيلهء كنده ( براي بيرون رفتن ) به راه افتاد . هنوز به درها نرسيده بود كه ده تن شدند وچون از در مسجد بيرون آمد ، يك نفر هم به جاى نماند كه أو را راهنمايى كند . به اينسو وآنسو نگاه كرد وديد يك تن هم نيست كه راه را نشان أو بدهد وأو را به خانهاش راهبرى نمايد . يا اگر دشمنى به أو روى آورد ، از أو دفاع كند . بدانكه خروج مسلم بن عقيل رحمة اللّه عليه در كوفه روز سهشنبه هشتم ذىحجه در سال شصت -